قهرمان ميرزا عين السلطنه
3667
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مشهدى فريدون يك مطلب تازه . مشهدى فريدون سابق الذكر ما ديشب پيدا شد . اول پيغام دادند او را راه بدهيم يا نه ؟ چون مهمان بود ، وارد بود گفتم منزل دادند . صبح پيش من آمد . كلاه نمد منحوسى به سر داشت ، نيمتنهء رنگرفته به تن . خيلى مظلوم ، خيلى مفلوك . بنا كرد دروغ گفتن كه از تنكابون با رفقايم رفتيم گيلان . آنجا گفتند شما از شاهزاده صد تومان گرفتى سهم ما را بده . من هرچه قسم خوردم گوش ندادند . آنوقت رفته به حكومت مرا معرفى كردند . حكومت مرا گرفت حبس كرد . بعد از آمدن قشون روس من مرخص شدم . چندى مانده حال آمدهام . يك تومان انعام دادم گفتم تشريف كثيف را ببرد و رفت كه برود خمسه خدمت محمد خان مشغول پدرسوختگى شود . نوكرها گفتند بعد از رفتن او ، اين بار سكه قلب هم مىزد . مقدارى قران كهنهء ناصر الدين شاهى از سرب همراه داشت . روى آن را روغنى ماليده كه آن روغن در شيشه بود بعد روى پارچهء ضخيمى مىماليد به قدرى كه رنگ آن سفيد و مثل نقره مىشد . گفته بود در تنكابون دو تومان از اين پولها فروختم . حالا در الموت پدرسوخته چقدر بفروشد خدا عالم است . اين مطلب را بعد به من گفتند ، و الّا همه را از او گرفته بودم با شيشهء روغن . از تمام عيوب و صفات رذيله ساخته و پرداخته بود . سهشنبه سيزدهم - صبح را پياده تا « حسن بيك لات » رفتم . عصر را تا سراجكلايه . امسال از مهمانى سيزده طفره زدم . براى اينكه سال كسادى بود و اقلا صد نفر صد و پنجاه نفر جمع مىشدند و مبلغى خرج من مىشد . قرض كردن الموتيها عمل فروش يك سهم از هشت سهم پيچبن زواركى به مباركى ديروز گذشت . در دويست و پنجاه تومان خريدارى شد . امروز زواركيها دماغى داشتند ، پول خوبى گرفته بودند ، اما مرا گول زدند . اول گفتند از بابت بدههاى خود و اجاره خود طلب شما را مىدهيم ، پس از گرفتن پول هريك به يك عنوانى ، به يك التماسى تضرع و زارى مهلت گرفتند . من كمرو و اينها پررو ! خيلى پول از من الموتى امسال قرض گرفته . گندم كه نداشتم ، برنج هم آنقدرها نبود به عوض آنها پول گرفتند . جمعى هم براى « چرچىگرى » كاسبى پول قرض كردند . تنزيل هم نگرفتم . خدا كند اصلش سوخت نشود . حال در مذاكره يك سهم سراجكلايه هستم . قدرى هم وركيها دارند . اينها كه خريده شد اول نزاع من است با امير اسعد در تقسيم ملك . تا حال حربهء صحيح براى نزاع